AzadAndish.ir :. از کوري تا بينايي، همراه با «ساراماگو»

   English  
صفحه اصلی | آرشیو | پیوندها | خبرنامه | ارسال مطلب | تماس با ما یکشنبه 17 فروردین 1404،April 6 ,2025
پس از اينکه، اين نويسنده ارجمند پرتغالي درگذشت، سه روز عزاي عمومي در کشور متبوعش اعلام شد. خوب، اين رسم عجيبي است که نويسنده‌اي که سالها در جزاير قناري، تن به تبعيدي خود خواسته داده است، در مرگش، کشورش پذيراي وجودش شود!
کد خبر : 480 تاریخ انتشار : 5:32 - 03 تیر 1389 تعداد بازدید : 2649

«تنها چيزي که بيش از هر چيز ديگري در کوري آدم‌ها وحشتناک است، اين است که تنها آدمي باشيد که مي‌بيند»1

براي کسي که در اين دنياي شتابزده که مردم آن از کنار يکديگر مي‌گذرند بي‌آنکه بتوانند در آلام و درد يکديگر درنگي داشته باشند، فيلم ديدن به هرحال راحت‌تر از رنج کتاب خواندن است.

در چنين شرايطي بايد حق داد که اهل هنر، با مشهورترين رمان خوزه ساراماگو2 فقيد، ابتدا با فيلم کوري3 آشنا شود، تا مستقيماً از طريق مطالعه متن کتاب!

مخصوصاً زماني که کتاب به دست، در خلاف جريان رهگذران پياده‌روي زمان، مسحور سبک جادويي آن4 شويم و همانند يک نابينا5، نه تو ديگران را ببيني (سهواً) و نه ديگران تو را ببينند (سهواً و گهگاه عامداً) و به تو تنه بزنند ولي تو، بي‌اعتنا، مدام چشمت به دنبال سطرهاي درهم‌فرورفته6 کتاب باشد که مبادا، از خطوط کتاب، ناديده و ناخوانده، بي‌تأمل و تفکر گذر نکني و رد نشوي!

ساراماگو و شريعتي

يگانه دليل من براي شباهت ديدگاه اين دو انسان از دو گوشه عالم اين نيست که يکي در سالروز مرگ ديگري7، شهد شيرين مرگ را چشيده است.8
عشق به اصالت خانوادگي و فراموش نکردن خاطرات پاک دهکده کودکي و نوجواني، گيرايي سخن و سخنوري، جادوي کلام،‌ تمثيل‌هاي بکر، نفرت از دعواهاي قومي قبيله‌اي و مذهبي، نفي مدرنيته و ليبراليسم و مصرف‌گرايي، عشق به هنرهاي نمايشي، موسيقي و در امتداد اين عشق، پرهيز از در لفافه‌گويي آنچنانکه او را حتي عبوس و تندگو و اديبي بي‌پرده ناميده‌اند، حساسيت به شرايط سياسي و مبارزه با خودکامگي، آن‌چنان که هر دو نسبت به ظلم آشکار اسرائيل در فلسطين اشغالي، بي‌محابا و به‌رغم سرزنش‌هاي دوستان خود، پا بر تابوهاي روشنفکرمآبانه گذاشته و اظهار عقيده کرده‌اند9 و از همه مهم‌تر جلوگيري از نفوذ عقيده شخصي در آثار هنري و سرانجام استقلال فکري بي‌هيچگونه تمايلات طيفي و جناحي.10

بخشي از يک خطابه

در جريان سخنراني ساراماگو، هنگام دريافت جايزه نوبل ادبي 1998 با عنوان «چگونه شخصيت‌ها استاد مي‌شوند و نويسنده کارآموز آنها» پرده از زندگي، آرمان‌ها، درونيات و کسب و کار خود برمي‌دارد.

او در ابتداي اين سخنراني مي‌گويد: «خردمندترين مردي که من در تمامي زندگاني‌ام درک کرده‌ام، نه توانايي خواندن داشت و نه نوشتن. او در لحظه پگاه، 4صبح، هنگامي که سپيده، وعده روزي نو را سر مي‌داد ـ کمااينکه هنوز هم در بخش اعظمي از فرانسه چنين است ـ از بستر خشک خود برمي‌خاست و به سمت مزرعه مي‌رفت و سراغ شش خوکي را مي‌گرفت که براي رزق خانواده‌اش آنها را مي‌پروراند.

پدر و مادر من در چنين فقري زندگي مي‌کردند.

و هر دوي آنها بي‌سواد بودند.

در سرماي سخت زمستان، در زمهرير جانکاه کوهستان، آنگاه که آب گلدان از چنين سرمايي يخ مي‌بست، اين دو، بناچار در ميان بچه‌خوک‌ها مي‌خوابيدند.

آن پتوي خشن با وجود چنين موجوداتي، گرمايي ايجاد مي‌کرد که آنها را از انجماد و مرگ حتمي مي‌رهاند.

اگرچه، اين دو رعيت مهربان، در اقدامي شتابزده و ساده‌دلانه، تن به اين کار مي‌دادند، اما حقيقت اين است که آنها بدون پيروي از عواطف و احساسات معمول و حتي خودنمايي، به صورتي غريزي و طبيعي آنچه که براي ادامه حيات خود نياز داشته‌اند را آموخته‌اند...»

و ساراماگوي نوجوان هنگام خواب به سخنان شيرين پدربزرگ گوش مي‌دهد و وعده آن دو، زير چتر بزرگترين درخت انجير بود. شب‌ها ژوزه کوچک، همچنانکه خواب را با افسانه‌هاي پدربزرگ پيوند مي‌زد، در امتداد شاخه‌هاي تنومند انجير، به کهکشان راه شيري خيره مي‌شد و رؤياهايش جان مي‌گرفت.11

ساراماگوي کهنسال در جريان خطابه بلندش مي‌افزايد: «مادربزرگم قهوه‌اي در برابرم مي‌گذاشت و مي‌پرسيد که آيا خوب خوابيده‌ام. اگر به او مي‌گفتم، رؤياهاي بدي را ديده‌ام که از داستان‌هاي پدربزرگم متولد شده بودند، مادربزرگم با اطمينان مي‌گفت: بيشتر اونا وجود ندارن، توي رؤيا چيز ملموسي پيدا نمي‌کني.» در آن زمان من فکر مي‌کردم، فکر مي‌کردم که مادربزرگم هم زن دانايي است. اگرچه دانايي او همانند پدربزرگم نيست که زير درخت، زنجير دروغ ببافد و بتواند جهان را با همه اجزايش در چند کلمه بگنجاند. اما فقط چند سال بعد، هنگامي که پدربزرگم از دنيا رها شد و من بالغ شدم، سرانجام توانستم باور کنم که مادربزرگم، با اين همه، در رؤياهايم باورپذير است. چرا که هيچ دليل ملموسي براي چرايي حضور او نمي‌توانستم داشته باشم، او که نشسته است کنار در کلبه روستايي جايي که تنها زندگي مي‌کند، ستارگان ريز و درشت، پشت سرش نورافشاني مي‌کنند و او چنين کلماتي را به زبان مي‌آورد: «زندگي چه زيباست اما دريغ و افسوس که من بايد بميرم.» او نمي‌خواست هراس خويش از مرگ را بازگو کند، اما افسوسي است در نابودشدن، همان‌قدر که زندگي سخت بي‌رحمانه بود براي او، در لحظات پاياني زندگي، رحمت بي‌بديلي را دريافت کرد و آخرين بدرود، چيزي نبود جز نشاطي متأثر از يک زيبايي آشکار.

او نشسته بود در کنار در خانه‌اي که هرگز نظير آن را نديده‌ام، چرا که او در زندگي خويش در کنار بچه‌خوک‌ها چنان مي‌خوابيد که گويا فرزندانش هستند، مردم هنگام مرگ متأسف مي‌شوند چون دنيا زيبا است، ولي پدربزرگ من، «جرونيمو»، آن خوک‌چران و قصه‌گو، تا آمدن مرگ را احساس مي‌کرد، به سوي درختان باغ مي‌رفت و يکايک آنها را در آغوش مي‌کشيد و مي‌گريست، چون او مي‌دانست که ديگر آنها را دوباره نخواهد ديد.»

مرگي با افتخار

پس از اينکه، اين نويسنده ارجمند پرتغالي درگذشت، سه روز عزاي عمومي در کشور متبوعش اعلام شد. خوب، اين رسم عجيبي است که نويسنده‌اي که سالها در جزاير قناري، تن به تبعيدي خود خواسته داده است، در مرگش، کشورش پذيراي وجودش شود!

آراي مستقلانه او، حتي همزمان با جنگ نابرابر 33روزه اسرائيل و لبنان، فراموش ناشدني است.12

«گاردين» فقدان اين نويسنده بزرگ را اينگونه ستود: «عالي‌ترين نويسنده تاريخ پرتغال» و« نيويورک تايمز» اينگونه گفت که: «در بيان داستان از ايده‌هاي کمونيستي فصيح‌تر بود» و «داراي تخيل عجيب» و «بزرگترين نويسنده پرتغالي معاصر» از ديگر توصيفاتي هستند که براي او که از بيماري التهاب ريه رنج مي‌برد، گفته شده است.

«من فکر مي‌کنم ما نابينا هستيم. نابيناياني که مي‌توانند ببينند ولي [عمداً يا جبراَ] نمي‌بينند.13

تهيه کننده: هومن ظريف

پي‌نويس

1ـ برگرفته از ديالوگ فيلم کوري، اثر «فرناندو ميرلز»، گوينده اين جمله،پزشک زني است که به کوري سفيد مبتلا شده است.

2ـ José Saramago را با تلفظ اسپانيايي خوزه و به پرتغالي مي‌توان ژوزه خواند. مهم رسم اين هنرمند بود نه اسمش. مگر چنين نيست؟!

3ـ فيلم کوري Blindness ساخته شده در سال 2008 است. دُن‌مکلار، براساس رمان ژوزه ساراماگو سناريو را نوشته است و فرناندو ميرلز ـ سازنده فيلم تحسين‌برانگيز شهر خدا ـ که اهل برزيل است، اين فيلم را کارگرداني کرده است. اين فيلم 12 جايزه و 14 نامزدي را در کارنامه خود اندوخته است. کاراکترهاي داستان فيلم، همانند کاراکترهاي رمان اصلي فاقد نام هستند.

4ـ سبک داستان‌هاي او را رئاليسم جادويي ناميده‌اند. شبيه آنچه گابريل گارميا مارکز مي‌نگارد. اما خود او چنين نظري نداشت و خود را دنباله‌رو «گوگول» و «سروانتس» مي‌داند. طنز يکي از ابزار کار او بود.

5 ـ چه بسا کورهايي که نابينا نيستند و از بينايان بهتر مي‌بينند.

6ـ منظور سبک نگارش مرحوم ساراماگو است. او از ميان علائم نگارشي مشهور به سجاوندي، فقط از نقطه و ويرگول استفاده مي‌کرد و از ساير علامات که مثلاً جمله سؤالي را مشخص مي‌کند يا جمله را مقيد به گيومه مي‌کند، پرهيز داشت. او گفتگوهاي شخصيت‌هاي داستان را پشت سر هم مي‌نوشت و مشخص نمي‌کرد که کدام جمله را چه کسي گفته و به ندرت يک پاراگراف را تمام مي‌کرد.

با اين اوصاف، احساس مي‌کنم فرهنگستان ادب کشور پرتغال، نزديک به چهار دهه از خود خويشتن‌داري نشان داده است، زيرا که ساراماگو رسماً از چهل سالگي شـروع به نوشتن کرد و در هشتاد و هشت سالگي با نوشتن «بينايي» چشم از جهان فرو بست!

7ـ ژوزه ساراماگو در 18 ژوئن سال درگذشت.

8 ـ ساراماگو گفته است: «جهان يک جهنم است. ميليون‌ها نفر به دنيا مي‌آيند، تا رنج بکشند و کسي نيست که از آنها حمايت کند.»

9ـ ساراماگو، در ديداري که از رام‌الله داشت، اشغال مناطق فلسطين‌نشين توسط اسرائيل را با روش حکومت نازي و بوجود آوردن اردوگاه‌هاي کار اجباري در آشوتيس مقايسه کرد و به رغم اعتراض‌هايي که به اين اظهارات شد، او حرف خود را پس نگرفت.

10ـ ساراماگو، با آنکه از دهه 70 عضو حزب کمونيست شد ولي هرگز آثارش رنگ و بوي ايدئولوژيک نيافت .

11ـ در خاطرات کودکي شريعتي هم با اين مسأله روبرو مي‌شويم که رصد کردن کهکشان راه شيري از تفريحات رؤياپردازانه‌اش بوده است.

12ـ ساراماگو در سال 2006 همزمان با شدت گرفتن جنگ لبنان با اسرائيل از نيت اصلي حمله به لبنان با عنوان حذف مليت فلسطين، پرده برداشته بود.

13ـ ساراماگو در سال 2004 رماني به نام «بينايي» نوشت.


برچسب: مقاله
پیوند مطلب: http://www.azadandish.ir/article.asp?id=480&cat=1


ارسال نظر

نام
ایمیل
سایت/وبلاگ
* نظر
 

   

انتقاد از تقلب برخی ناشران

چرا ناشران مسولیت سانسور را قبول نمی کنند؟

دخالت غیرمتخصص‌ها، طرح جلد را به ابتذال می‌کشاند

چه کسانی به‌ دنبال تاسیس خانه سینمای 2 هستند؟!

کاخ گلستان جهانی شد

چرا کتابفروشی‌ها در مملکت ما در پی هم تعطیل می‌شوند؟

دولت نمی‌تواند لطیفه از چین وارد کند!

53 سال پس از درگذشت خالق «بیگانه»

نگاهی به ممیزی کتاب و چالش‌هایش

یوسا از اهمیت ادبیات می‌گوید

از فيگارو تا جستجو براي زمان از دست رفته

چهار ماه است که مرحوم شده‌ام!

شعر سرودن اضطراب را از بین می‌برد‎

یک نویسنده متن‌های عزا و عروسی را کتاب کرد

سخت‌ترین آثار فرانسوی زبان که نمی‌توان خواند کدام‌ها هستند؟

کتابخانه چخوف طرفدار جمع می کند

13 نکته طلایی از زبان غولهای ادبی در مورد نوشتن

به مناسبت سالروز قتل ميرزاده عشقي

محمد اصفهاني: خودم را خواننده نمي‌دانم!

وقتي کتاب محتوا ندارد شکايت از حق تاليف بي معناست

صفحه اصلی :: آرشیو :: جستجوی پیشرفته :: پیوندها :: تماس با ما :: تبلیغات :: درباره ما  
تمام حقوق محفوظ بوده و استفاده از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است
Copyright© 2008 Azadandish.ir. All rights reserved, Info@Azadandish.ir
تعداد كل آمار بازديدكنندگان: 2551016، تعداد بازديد امروز : 357